۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

کوچ جبری- ضدحالی

تا ما میایم چشم بازکنیم یکی میاد ضد حال میزنه!
خوب ما هم بلدیم ضد حال بزنیم!
سبک جدید همچنان به بقای خودش ادامه میده!
منتظرتونم!

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

Heartbeat...



1.      حريم عشق-رويا خسرونجدي
باران به شدت مي باريد و بر سر و روي كيانوش تازيانه ميزد ؛ كم كم قطرات باران ملحفه را خيس خيس كرد و خون روي چهره نيلوفر را بحركت وا ميداشت و آن لبخند وحشتناك و بر از تمسخر لحظه به لحظه آشكارتر مي شد؛
.
.
.
به طرف در باغ دويد و به سرعت خارج شد و وارد خيابان شد و سراسيمه شروع به دويدن كرد؛نيلوفر همچنان ميخنديد ؛ كيانوش عاجزانه مي گريست نيكا همچنان مي دويد و باران همچنان مي باريد؛

اين پايان داستاني بود كه همين ديروز براي بار سوم خواندمش؛

2.      حق قهر
 ...بیش‌تر این اوقات طرف از خودش دل‌گیر است، یک کوفتگی ذهنی به اندازه‌ی همه‌ی تلاش‌هایش احساس می‌کند. این وقت‌ها بدترین واکنشی که می‌شود در برابر اینان داشت، قهر متقابل است. این کار طرف را له می‌کند، به هم می‌ریزد. تصویرسازی ذهنی اگر می‌خواهید داشته باشید یک دختر بداخلاق با موهای ژولیده را تصور کنید که از این حال و روز خودش عصبی‌ست؛ آن‌وقت یکی هم بیاید دست بگذارد درست روی همین نقطه‌ضعف‌ها؛ بلوایی می‌شود خُب، بلکه مملکت هم به هم بریزد.
اين يكي ،قسمتي از نوشته هاي (+) بود؛ كه براي بار چندم خواندمش (حساب تعدادش از دستم رفت)

3.      خودت خواستي
.
.
.
برام بودن تو بازي نبود و...
به اين بازي دلم راضي نبود و...
از اول آخرش رو ميدونستم
تو تونستي ولي من نتونستم
برات بودن من كافي نبود و ...
حقيقت اين كه مي بافي نبود و...
دارم دق ميكنم از درد دوري
ميخوام مث تو شم اما چه جوري؟
اين آهنگ رو كه متعلق به احسان خواجه اميريه؛ بيش از دويست بار گوش كردم؛

گاهي اوقات يه سري چيزها آنقدر با روحيه ات در يك شرايط خاص و يك زمان بخصوص يكي ميشود كه انگار  "آن موضوع" با ضربان قلبت پيش ميرود؛

هيچ دليلي هم نميشود براي آن يافت؛

---------------------------------------------------------------------------------------------------


بياييد يكم هم حرف روتين و تكراري اين روزها رو بزنيم؛
بهار داره مياد ولي من يكي اصلن مايل به خونه تكوني دلم نيستم؛ چون نه توش كينه رخنه كرده نه حسادت نه دروغ و نيرنگ و نه حتي عشق؛ فقط غبار غصه و غم يه كم جلا داده اونو؛ يكم هم افسردگي تو دهليزاش هست؛ ولي در تمام رگهاي تنم اشتياق به ادامه ست؛ جنگيدن با اين پوچي؛
از اين زندگي خالي ....منو ببر به اون سالي كه....


سال نوهمگي مبارك و ميمون؛
سال خوش سرشار از شادي و نشاط و موفقيت براتون آرزو ميكنم؛
سال تحويل  ياد ما هم باشيد؛خواب نمونيدا...

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

به زانو در آمدیم؟


پیش تر از اینها – نه خیلی پیش تر- حدود یک ماه قبل تر که هنوز بلاگر فیلتر نشده بود، همه دور هم بودیم، و دلهامان هم با هم بودند...
گل بود
بلبل بود
زندگی بود
و اندیشه هامان با هم حرف می زدند.
یکی نقد می کرد
یکی تایید
یکی ممتنع بود
و یکی فارغ از موضوع، احوال پرسی و ابراز دلتنگی

این بود که ما با وجود تمام تفاوتهایی که داشتیم، با وجود اینکه شاید فرسنگها دور بودیم از هم، دورِ هم بودیم در فضای مجازی و این یکی از دلخوشی های من بود!

حالا چند وقتی است که فیلتر چی ما را از هم گسسته! اما آیا توانسته پیوند دلهامان را هم از هم بگسلد؟
حاشا اگر چنین بوده باشد....
منتظرم ، هنوز منتظرم که با قلم هایتان، با قلم هایمان چشمان فیلترچی را به اتفاق، در آوریم!
به امید آن روز...

۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

...زندگی اینجا جاریست



1) سايت دانشگاه ما از يابو فقط يك "ب" ناقابل كم داره؛  فقط با internet explorer5‎ or highest‏ وارد اطلاعات تحصيلي دانشجو ها ميشه و به اين منظور 6 تا  portal‏ بيشتر هم نداره(اين درحاليه كه قريب به 9000دانشجو درآن تحصيل ميكنند؛)
2) روزهاي انتخاب واحد اكثرا 4شنبه و 5شنبه ست كه اگر كسي به مشكلي برخورد كرد؛ نتونه مزاحم سركاران عليه (تو آموزش دانشكده مربوطه) بشه؛
3) انتخاب واحد و حذف و اضافه درساعاتي پس از نيمه شب انجام ميشود كه بنده به شخصه با ADSL‏ نتوانستم آنطور كه دلم ميخواست انتخاب واحد كنم؛ چه رسد به DIAL UPها؛
4) ضمنا براي قسط بندي شهريه هم بايد اول كل ثابت رو يكجا بريزيم (حدود يك ميليون و دويست هزارتومن) و بعد شهريه متغير را قسط بندي كنيم(حدود سيصد -چهارصد هزار تومن) كه عقل حكم ميكند 1/500-1/600را يكجا در حلقوم جاسبي بريزيم؛ تا لاقل عزت نفسمان حفظ شود؛
5) تا روز انتخاب واحد هنوز 50 درصد نمره ها در سايت نيست جالب آنكه اساتيد تقريبا 3-4 روز بعد از امتحان نتايج را براي درج در سوابق تحصيلي دانشجو به آموزش كل تحويل ميدهند؛
6) در دانشگاه ما انتخاب واحد مان به همه كس غير از آموزش دانشكده  ربط دارد؛ حتی شده معاونت فرهنگی
7) همه جاي دنيا و در اساسنامه همه واحد هاي دانشگاهي آزاد يونيورسيتي بندي وجود دارد به نام ماده 35؛ اين ماده عرض ميكند اگر دانشجويي بهر دليلي سر جلسه حاضر نشد؛ درس مربوطه به استناد ماده 35 حذف خواهد شد؛ اين تبصره در تمام رشته ها و دانشگاههاي آزاد يونيورسيتي وجود دارد غير از پزشكي! در اين صورت عدم حضور در جلسه امتحان به منزله نمره صفر ميباشد.
اختيار عمل دانشجو آن وقتي معناي خودش را نشان ميدهد كه در بعضي دانشگاهها حتي امضا نكردن صورت جلسه امتحان به منزله حذف ميباشد؛
از آنجايي كه ديگر ايراد گرفتن از غذاي دانشگاه و حرف زدن از گربه هاي فربه اش تقريبا خز شده توجه شما را به يك موضوع جالب جلب ميكنم؛
8) دانشگاه ما تنها دانشگاهي است كه داخل آمفي تئاترش امتحان ميگيرند؛ من نميدانم روي صندلي اي كه فقط و فقط ميشود لم داد و به سن خيره شد چگونه ميشود امتحان هم داد؟
9) دانشگاه ما تنها دانشگاهي ست كه براي كسب درآمد دست به هركاري ميزند؛ از پخش فيلم سن پطرزبورگ و ملك سليمان گرفته [البته با بليط و ايناها...] تا دعوت عده اي بچه دبستاني براي برپايي جشن نميدانم چه! داخل كتابخانه اش هم آنقدر سروصدا از دارامب و درومب آمفي تئاتر آمد كه در مدت برگزاری برنامه ها در آمفی تئاتر اصلن نمی شود درس خواند.
10) دانشگاه ما فكر كنم تنها جايي باشد كه استاد غير از خدايي كردن بر دانشجو [استغفرالله] حق دارد سر جلسه امتحان هم حاضر نشود و تنها جاييست كه مراقب بخاطر اشتباه در محاسبه تايم امتحان با - + 30 دقيقه(؟!) با غيظ و غضب پاسخنامه را از زير دست دانشجو ميقاپد و طلبكار هم هست و هردفعه هم كه آدم را ميبيند پشت چشمي نازك ميكند زير لب زمزمه اي  سرميدهد و باغرور از كنارت رد ميشود؛
ولی با تمام اینها، دانشگاه ما تنها جایی ست که وقتی درونش هستم احساس آرامش زاید الوصفی میکنم! با تمام سختی هایی که بهمان تحمیل می کند! تنها جایی است که از رفتن به سویش خوشحال میشوم، تنها جایی ست که زود از اعتراضم صرفنظر میکنم و هوایش را با تمام وجود در ریه می کشم!
و تنها جایی است که به امید فرداهای بهتر سختی هایش را به جان دل خریدارم!
------------------------------------------------
پی نوشت 1) سبک جدیده دیگه! پارادوکس نوشتم!:دی ابتدای متن برای 2.5 بامداد سه شنبه 3 اسفند و انتهای آن برای همین چند دقیقه قبل است.
پی نوشت 2) این عکس برای 23 بهمن 89 روز برفی شروع ترم مونه!

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

من و مترو...



امروز دونفر توي مترو چنان صداشان را گرفته بودند سرشان كه تا دو واگن آنطرفتر هم ميآمد؛طبق معمول بحثشان هم سياسي بود؛ يكي شان كه مانتويي بود ميگفت : من زمان شاه توي صورت نيروي گارد شاه كفتم: مرگ برشاه و كسي كارم نداشت؛ ديگري كه چادري بود پاسخي مختصر داد كه من نشنيدم
دوباره فردشماره 1 گفت : مادر من توي يك خانه 60 متري 180000تومن پول برقش اومده و اين 80تومني كه به حسابها ميريزند چنين و چنان...
دوباره پاسخ را نشنيدم...
دفعه سوم نفر اول كه خيلي هم عصباني به نظر ميرسيد گفت: شما تو بيمارستان كه نيستي؛ اگر بودي ميديدي كه دختر 14 ساله به علت تجاوز؛ توي آسانسور بيمارستان خودكشي كرد؛ دختر چادري شانه اي بالا انداخت... شايد پاسخي نداشت ولي بيشتر بنظر ميرسيد بحث با نفرشماره يك را بيهوده مي ديد؛
ربط اين سه موضوع مطرح شده را نفهميدم؛ فكر من جاي ديگري مشغول بود و بحث اين جماعت برايم بي اهميت جلوه ميكرد؛
همينطور كه ايستاده بودم توجهم به جلو جلب شد؛
فقط به نقطه روبرو نگاه ميكردم و برايم جاي سؤال بود كه چرا؟؟؟



پي نوشت 1: قصدم از نوشتن اين پست سياسي بازي نبود و نيست؛ اصلن هم آدم سياسي اي نيستم؛همیشه موقع طی مسیر هدفون رو می ذارم تو گوشم و با صدای بلند موزیک گوش میدم!صحبتهای نفر اول را به خاطر این شنیدم که شبیه فریاد بود و صدای نفر دوم را بخاطر این نشنیدم که آرارم حرف میزد ولی در هر حال منظورم از اين پست جملات آخرش بود؛
پي نوشت 2: به عكس دقت كنيد؛ خودم از داخل واگن مترو گرفتم!
پی نوشت 3: ببخشید کیفیت عکس پائینه! با دوربین MP3.2 نوکیا گرفتم!

۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

GOD IS NOW HERE...



همیشه وقتی برام مشکلی پیش میاد و به هیچ کسی هم نمی تونم بگم، شب تا صبح توی note گوشیم حرفامو به خدا میگم و نذر می کنم، نذرهایی که سند دارند و ممکن نیست یادم بره! این  دفعه می خوام محکم ترش کنم! اینو توی وبلاگم می نویسم که همیشه موقع سر زدن به وبلاگم یادم بیاد چه خواستم و خدا بهم داد یا نداد!
این دفعه از قهر و تهدید خدا که اگه حاجتم رو برآورده کنه یا نکنه چنین میکنم و چنان می کنم خبری نیست! این دفعه همه ش التماس خاضعانه ست و چون جایی هم  دستم بند نیست واقعا آرامشم سلب شده!
به پیغمبر گفتند چکار کنیم که دعامون مستجاب شه؟
پیغمبر فرمود با عضوی دعا کنید که گناه نکرده!
عرض کردند همه اعضای ما گناهکارند، فرمود برای همدیگه دعا کنید! چون هیچ کس با زبان دیگری گناه نکرده!
در واقع  همه چیزایی که خدا وعده داده از جلوی چشمام می گذرن و منو بیشتر امیدوار میکنند به رحمتش!
یاد جمله ای می افتم که تو درس اول ادبیات پیش دانشگاهی خوندیم:
آن گه که بنده ی گنهکار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به در گاه حق جل و علی بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش بخواند باز اعراض کند، بار دیگرش به تضرع و زاری بخواند، حق سبحانه و تعالی فرماید یا ملائکتی قد استحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له.دعوتش اجابت کردم و حاجتش براوردم که از زیادی دعا و گریه بنده همی شرم دارم
و با یاد آوری این موضوعات خودمو دلداری میدم!
فردا قراره یکی از مهمترین اتفاقات زندگی من بیفته که نمیدونم خوبه یا نه! ولی میدونم اگه خوب باشه لطف خداست و اگه بد باشه اشتباه خودم!
اینا رو نوشتم که بگم دعا کنید که از سرم به خوبی بگذره این موضوع!
اونقدر شرم آوره که حتی نمی تونم بگم چی هست موضوع ولی از خدا با تمام وجودم از خدا میخوام نتیجه ش به وفق مراد من باشه!!!
پی نوشت: شاید یه روزی از همین روزا بگم قضیه از چه قرار بوده! البته اگه همه چی به خوبی و خوشی حل شه!

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید

إإإ....هل نده... ميگم هل نده... هنوز وقتش نشده ... از دست تو... اه ه ه ه ه ... مگه قرارمون سه ماه ديگه نبود؟
اي بابا... خوب الان كه نميتونم برم... اگه برم سرما ميخورم... از كجا معلوم كه اونجا بتونم زنده بمونم اصلا؟ از كجا معلوم اگه برم بازم بتونم برگردم پيشت؟...يه چندوقتي هم حداقل به من مهلت بده...اگه حالا برم شايد نتونم ديگه بيام ببينمت...
اونجا الان همه درگیر سالگرد انقلابشونن! کسی به من توجهی نمیکنه!! نمیــــــــــــخوام برم!
.
.
.
راستي...مطمئني جايي كه داري ميفرستي منو؛ آدماي درستي اند؟
.................
مثل اين بود كه با باتوم زدند تو كمر و پشتم،بي اختيار زدم زير گريه، همه شون هر هر بهم ميخنديدند. عصبی شدم! می خواستم خودمو از دستشون خلاص کنم!
منو بردند تو يه اتاق شيشه اي... تازه نفسم اومد سرجاش و فهميدم كجام...
اين بود آغاز تاريخ هجري شخصي؛
و من متولد شده بودم...
بعدش 11روزي خدمت بروبكس بابك بوديم و بعد اومديم منزل
--------------
پي نوشت: من 6ماهه متولد شدم انكوباتور بيمارستان بابك هم 11روز منو نفس داده ؛ البته 20درصد ! 80درصدشو خودم نفس ميكشيدم؛
موقع تولد 1.800 گیلوگرم بودم و خودمم از روی خودم در تعجبم که چطور زنده موندم!

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

حرفهايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود نميگوئيم وحرفهايي هست براي نگفتن...





سكانس اول:
قصه از جايي شروع شد كه ما در دوران راهنمايي وارد يك مدرسه نمونه دولتي شديم؛همه مان احساس غرور ميكرديم؛ اول بخاطر اينكه بزرگتر شده ايم و دوم بخاطر اينكه وارد اين مدرسه شديم؛ البته اين دو براي هركسي ممكن بود الويت اول و يا دوم باشداما همگي در اين موضوعات متفقل القول بوديم...احساس بزرگي داشتيم
اين احساس بزرگ بيني كم كم به عده اي بيش از حد مشتبه شد...
سكانس دوم:
يك مسئول پرورشي و فوق برنامه داشتيم؛دقيق اسمش را به خاطر ندارم؛ اما ميدونم "م" و "ص" حتما در اسمش بود؛ اين خانم صورت سفيدي داشت كه تقريبا موزون و زيبا جلوه مي نمود؛ يك مانتوي روشن آبي آسماني با مقنعه كرپي كه بدون اغراق تا كمرش بلندا داشت!
اين بانو بي هيج احساس عذاب وجداني درمورد شنيع ترين اعمالي كه از يك آدم بزرگ ممكن است سربزند براي بچه هايي كه احساس بزرگي ميكردند حرف ميزد-خود ا.ر... - هم خودش و هم بقيه زرت و زرت در نكوهش داشتن دوست پسر هم حرف ميزدند؛(حالا كه فكر ميكنم ميبينم ايشون نه كه خودش عذب بوده و عقده داشته؛ براي ا.ر..ض.ا.ي خودش اين حرفا رو ميزده)؛ راستش بعد تر توي حياط مدرسه ميديدم كه اكيپ اكيپ و گروه گروه آدم نشسته اند و راجع به افاضات اين آدم و خود ا.ر... و روشهاي كسب لذت و غيره و ذلك حرف ميزدند ؛ بعضي ها مبتلاشده بودند و بعضي ديگر از شنيدن تجربه هاي ديگران لذتي ميبردند مضاعف؛ بعضي ديگر هم خوشحال از اين بودند كه يك پسر بهشون تيكه انداخته يا آمار داده...
سكانس سوم:
ديروز سوار اتوبوس بودم، الف.ف رو ديدم، اصلا نشناختم؛ وقتي سلام كرد و آشنايي داد شناختمش؛ بلند شدم كه بنشيند؛آخر باردار بود..بنظرم همون سالهاي آخر راهنمايي يا اوايل دبيرستان با دوست پسرش ازدواج كرده بود... و در سن 21سالگي دومين بارداري ش را تجربه ميكرد!
سكانس چهارم:
وقتي فكر ميكنم به اين نتيجه ميرسم كه يك حرف ؛ حتي يك كلام چقدر ميتونه مسير زندگي آدمو عوض كنه! آدمي كه كلي براي رسيدن به جايگاه تحصيلي ش تلاش كرده بود؛ حالا سيكل داره ؛ با كسي كه حتي 1 درصد لياقتشو نداشت ازدواج كرده و حسرت خيلي چيزهارو بخاطر يك احساس كودكانه به دل خودش و خانواده ش گذاشته!
بعدها جسته گريخته راجع به بقیه کسانی که تحت تاثی حرفهای او قرار گرفته بودند هم مطالبي شنيدم؛ يكي شان دانشجوي دندان پزشكي در زنجان بود...
به این نتیجه رسیدم که:
چقدر راحت ميشود با سرنوشت انسانها بازي كرد...

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

دوستام چه شکلی ان؟


ميدوني؟ يكي از آرزوهام اينه كه يه روزي اين وبلاگ نويس هايي كه افكارشون و نوشته هاشون سهم زيادي تو زندگي من داره و بخش قابل توجهي از مغزم رو درگير خودش كرده حقيقتا ببينم؛ نه! يك عكس و يا حتي يك مستند از زندگيشون هم كافي نيست؛ خودشون رو، خود خودشون رو!
تصورم از  هركدوم از دوستانم رو مينويسم و دلم ميخواد بهم بگين تصورم تا چه حد درست بوده!
1) درمه: الهام
هميشه الهام در نظرم يه دختر فعاله؛ با چادر عربي يا ملي؛ كيف رو دوشي مشكي مارك دار ؛ ابروهاي حالت داري كه پيوند دارند؛( نه پيوند خيلي مشخص ها! )هيكل تو پر ولي نرمال و كسي كه اگه بخواي براي اولين بار ببينيش از دور با يك لبخند؛ آهسته و متين و سر به زير به طرفت قدم برميداره ولي وقتي بهت رسيد الساعه شروع ميكنه به شيطنت كردن؛ خيلي با انرژي صحبت ميكنه و صداش هم خيلي دخترونه ست! (منظورم از اين دخترونه اينه كه تن صدا يكم لوسه! قصد جسارت نداشتما!)-احتمالا متولد مرداد-
2)فاجعه ققنوس: امين
ايشون معرف حضور بنده هستند و نه تنها وجناتشون  رو از ده كيلومتري تشخيص ميدم بلكه با خلقياتشون هم آشنا هستم ولي اگر نميشناختمش خوب تصورم ازش يك آدم 26-27 ساله؛ لاغر؛ با تيپ تينيجري  روحيه تقريبا آروم و بي جنب و جوش و احساساتي بود كه قد بلندي داره و قدمهاش بسيار بلنده؛خيلي شمرده و آروم حرف ميزنه؛خيلي توداره و الخ...-متولد خرداد-

3) اغلن كبير: يك آدم با قد بلند، كت و كول دار؛موهاي مدل جوون پسند مشكي كوتاه؛ نه خيلي ساده و نه خيلي جلف؛خط ريش بلند؛مث انگليسي ها؛ كسي كه هنگام ورود به جمع همه متوجه حضورش بشن؛ لوتي ... و البته كسي كه وقت زيادي رو با دوستاش صرف ميكنه به فعاليتهاي مفيد! -متولد بهمن-
4) نت هشتم ميچيكو: آدمي كه 85 درصد زندگيش پاي كامپيوتر ميگذره؛ از كمك كردن به بقيه همونقدر لذت ميبره كه از سر به سر گذاشتنشون ولي وقتي بخواي سوالي ازش بپرسي فرض ميكنه همه چيزايي كه خودش بلده تو هم بلدي؛ اگر غير از اين باشه فوري از كوره در ميره و ممكنه بعد ها اصلا حوصله جواب دادن به تو رو نداشته باشه!
هميشه در دسترسه؛
واما ويژگي هاي ظاهري؛ خيلي به مد علاقمنده و سعي ميكنه رو مد بگرده؛با اينحال با كت و شلوار در محل كارش حاضر ميشه؛موقع ورود همكارانش به پاش بلند ميشن! عينكيه (نيم فريم با دسته هاي نيمه نازك ؛ري بن؛ دسته ها قهوه اي سوخته) فقط موقع نشستن روي صندلي كامپيوتر به جلو خم ميشه (قوز ميكنه) -متولد آبان-
5) گيدورا؛يه آدم 30-35 ساله كه با وجود جواني؛ تكيه كلامش "كجايي جواني كه يادت بخير" ئه؛ محاسن پر پشت ولي هميشه در حد كوتاه داره صورت گرد؛ و چهره جذاب ؛توي صورتش هيچ ناموزوني نميبيني؛ از اون آدمايي كه حتي با نگاه كردن بهشون ميشه عمق آرامششون رو حس كرد و آرامش رو ازشون دريافت كرد؛-متولد شهريور-
6) نوشته هاي نخواندني؛ سينا:
وقتي وارد هال خونه شون ميشه سرش رو خم ميكنه كه به لوستر اصابت نكنه؛baby faceئه خيلي دقتيه! از اونايي كه اگه دوقدم باهاش تو خيابون راه بري به هزار مورد اشاره ميكنه كه از ديد تو دور مونده؛ از اين نظر ، اين اخلاق كلافه كننده ست پس وقتي در كنار اين آدم باشي مجبوري گوشت يك جا و چشمات يه جاي ديگه باشه!
اگر هم خلق خودش باشي؛ بودن با اون خيلي ميتونه لذت بخش باشه-متولد تير-
7) من و سايه ام: ذهن رياضي داره ولي به ادبيات علاقمنده؛ خيلي ضرب المثل استفاده ميكنه؛ براي هر مسئله اي بهترين مثال رو ميزنه؛ كلا" ذهن فعالي داره اما يك آدم آرام و آرامش طلبه! احتمالا اعتقاد داره تنها اون چيزي كه آرامش انسان رو بهم ميزنه ميتونه دوباره آرومش كنه--متولد بهمن--
8) اكسيژن؛ شبيه معلماي خط به دست ؛ عينك تمام فريم كه البته فريم نقره اي داره؛ جلوي موهاش كم پشت و عاشق كشف و سفر-متولد فروردين-
9)دیلماج بانو:یک دختر فعال و خوش زبون که با زبونش مار رو از لونه ش بیرون میکشه! احتمالا تک فرزنده ! اگر نظر کسی مخالف نظر خودش باشه تمام سعی شو میکنه تا طرف مقابل رو مجاب کنه که تو اشتباه میکنی!مانتوییه و همه دوستانش هم مثل خودش شیطون و بازیگوش اند...
حالا شما بگين؛ من در تصورتون چه شكلي ام؟


۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

!روی ما بیشتر از این حرفاست


   به اين نتيجه رسيده ام كه LTS=Long Tongue Syndrome يا سندرم زبون درازي (از كشفيات شخص اينجانب) فقط مختص وبلاگ نويسها نيست و كساني كه درعمرشان دستي به قلم نبرده اند؛هم به نوعي با آن درگيرند!
مثلا؛پدر من يك اينچنين آدمي ست؛ يعني اگر گاها" يا در جواني هم دستي به قلم برده، اين نوشته ها آنقدر حفاظت شده اند تا حالا كه حتي در گاوصندوق Magic ش هم نميشود آنها را يافت؛ اما خوب ما به طور تصادفي از گاوصندوق مجيك پدر يك دفتر يافتيم متعلق به سالهاي قبل از انقلاب! كه عكس هايده در آن بود؛ پدر به محض ديدن اين دفتر با يك نگاه غضب آلود از دستمان گرفتش!
خوب ما ميدونستيم آقاي پدر صداي هايده را دوست دارد چون آهنگهاي هايده برایش نوستالژي خاصي است!
تمام عشق بچگي ما اين بود كه وقتي در ماشين آقاي پدر مي نشينيم كاست هايده را بگذارد تا ماهم با هايده همراهي كنيم؛ خوب نتيجه اخلاقي اين ميشود كه من_خداحافظي كرده دوباره در يك جاي جديد و با يك سبك جديد ميخواهم قلم به دست انديشه ام بدهم تا هرآنچه در ذهن دارم به روي الكتروكارديوگرام خودش ثبت نمايد و كمي آرامش به ذهن مغشوشم حواله كند!
راستش را بخواهيد از سبك جديد رفتم ؛به دنبال آرامش؛ اندكي يافتمش در بي تفاوت بودن،در اندكي خونسرد بودن،در اندكي دلخور نبودن از تلاش بي ثمره!و الخ! گاهي واقعا لازم است خانه تكاني شود؛ يا حتي خانه را عوض كنيم؛با تمام خاطراتش!
چه آنهايي كه خرسندمان كردند و چه آنهايي كه خاطرمان را آزردند!
و من آكنده از دلتنگي براي احساسات خوبم؛ اينجا مي نويسم!
____________________________________
واما در مورد اين خانه:
اول:سفيد است يعني از اول قرارم با دلم اينگونه بوده كه خانه اي سفيد بسازم! لكه دارش ميكنم فقط به قلم انديشه! لكه اي كه نشان دارش كند؛ نه به ننگ و نه به رنگ بلكه به اندكي درنگ!
دُیّم:سبك دوباره عوض شد؛ من يك چيزي در خودم كشف كردم كه نميدانم خوب است يا بد: پايبند نبودن به يك سبك نوشتن!
البته خيلي هم قابل عوض شدن نيست؛ اما خوب داراي ويژگي هاي جديدي ست!
سِيّم: اين يك پست شروع راكه فاكتور بگيري قصد دارم اينجا رسمي تر بنويسم؛ شايد با اندكي چاشني طنز؛ شايدهم نه! اينجا از مسائل روز و روزمره خبري نيست؛ از احساسات زودگذر نمي نويسم؛ از عاشق شدن و فارغ گشتن نمي نويسم؛ روتين مينويسم؛از تمام لحظاتي كه شايد براي شماهم اتفاق بيفتد؛ از توهم ها و داستان هايم كه البته هيچ كدامشان حتي قطره اي حقيقت درشان نيست و همه ساخته و پرداخته ذهن خودم است! اين را گفتم كه فردايي پس فردايي متهم نشوم كه ...
چهارم: دلم براي "درمه" با نقدهاي فني ش كه احساسات هم در آنها دخيل بود؛ براي "گيدورا" كه باعث شد قدر لحظاتم را بدانم؛ براي "ميچيكو"؛ "نوشته هاي نخواندني" و "فاجعه ققنوس" و همه كساني كه به "سبك جديد" سر ميزدند تنگ شده! دلم تنگ شده و ميدانم اين دلتنگي فقط به خاطر حضورشان در سبك جديد نبوده و نيست!براي حضور تك تك شان در لحظات شيرين و حتي تلخ من است! كساني كه در غصه ها ميدانستم تكيه گاهند و در شاديها شريك!
اين خانه را فعلا" نگه ميداريم براي روز مبادا(!)
اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست
اين روز هرچه باشد روزي شبيه امروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست[1]!
هدفم از اين كار اين است كه در ايام امتحانات دانشگاهها مزاحم درس خواندن دوستانم نشوم!
و آخر:
اين مطلب رو در حالي نوشتم كه قلم،دلتنگي عجيبي براي خراش بر تن كاغذ داشت؛ شايد دير به دير؛ شايد زود به زود؛ شايد هم ديگر هيچ وقت ننويسم!
مؤيد باشيد
سبک جدید
یکشنبه 5 دی 1389 مطابق با 20 محرم الحرام1432 و 26 دسامبر 2010


[1] روز مبادا: زنده یاد دکتر  قیصر امین پور