به اين نتيجه رسيده ام كه LTS=Long Tongue Syndrome يا سندرم زبون درازي (از كشفيات شخص اينجانب) فقط مختص وبلاگ نويسها نيست و كساني كه درعمرشان دستي به قلم نبرده اند؛هم به نوعي با آن درگيرند!مثلا؛پدر من يك اينچنين آدمي ست؛ يعني اگر گاها" يا در جواني هم دستي به قلم برده، اين نوشته ها آنقدر حفاظت شده اند تا حالا كه حتي در گاوصندوق Magic ش هم نميشود آنها را يافت؛ اما خوب ما به طور تصادفي از گاوصندوق مجيك پدر يك دفتر يافتيم متعلق به سالهاي قبل از انقلاب! كه عكس هايده در آن بود؛ پدر به محض ديدن اين دفتر با يك نگاه غضب آلود از دستمان گرفتش!
خوب ما ميدونستيم آقاي پدر صداي هايده را دوست دارد چون آهنگهاي هايده برایش نوستالژي خاصي است!
تمام عشق بچگي ما اين بود كه وقتي در ماشين آقاي پدر مي نشينيم كاست هايده را بگذارد تا ماهم با هايده همراهي كنيم؛ خوب نتيجه اخلاقي اين ميشود كه من_خداحافظي كرده دوباره در يك جاي جديد و با يك سبك جديد ميخواهم قلم به دست انديشه ام بدهم تا هرآنچه در ذهن دارم به روي الكتروكارديوگرام خودش ثبت نمايد و كمي آرامش به ذهن مغشوشم حواله كند!
راستش را بخواهيد از سبك جديد رفتم ؛به دنبال آرامش؛ اندكي يافتمش در بي تفاوت بودن،در اندكي خونسرد بودن،در اندكي دلخور نبودن از تلاش بي ثمره!و الخ! گاهي واقعا لازم است خانه تكاني شود؛ يا حتي خانه را عوض كنيم؛با تمام خاطراتش!
چه آنهايي كه خرسندمان كردند و چه آنهايي كه خاطرمان را آزردند!
و من آكنده از دلتنگي براي احساسات خوبم؛ اينجا مي نويسم!
____________________________________
واما در مورد اين خانه:
اول:سفيد است يعني از اول قرارم با دلم اينگونه بوده كه خانه اي سفيد بسازم! لكه دارش ميكنم فقط به قلم انديشه! لكه اي كه نشان دارش كند؛ نه به ننگ و نه به رنگ بلكه به اندكي درنگ!
دُیّم:سبك دوباره عوض شد؛ من يك چيزي در خودم كشف كردم كه نميدانم خوب است يا بد: پايبند نبودن به يك سبك نوشتن!
البته خيلي هم قابل عوض شدن نيست؛ اما خوب داراي ويژگي هاي جديدي ست!
سِيّم: اين يك پست شروع راكه فاكتور بگيري قصد دارم اينجا رسمي تر بنويسم؛ شايد با اندكي چاشني طنز؛ شايدهم نه! اينجا از مسائل روز و روزمره خبري نيست؛ از احساسات زودگذر نمي نويسم؛ از عاشق شدن و فارغ گشتن نمي نويسم؛ روتين مينويسم؛از تمام لحظاتي كه شايد براي شماهم اتفاق بيفتد؛ از توهم ها و داستان هايم كه البته هيچ كدامشان حتي قطره اي حقيقت درشان نيست و همه ساخته و پرداخته ذهن خودم است! اين را گفتم كه فردايي پس فردايي متهم نشوم كه ...
چهارم: دلم براي "درمه" با نقدهاي فني ش كه احساسات هم در آنها دخيل بود؛ براي "گيدورا" كه باعث شد قدر لحظاتم را بدانم؛ براي "ميچيكو"؛ "نوشته هاي نخواندني" و "فاجعه ققنوس" و همه كساني كه به "سبك جديد" سر ميزدند تنگ شده! دلم تنگ شده و ميدانم اين دلتنگي فقط به خاطر حضورشان در سبك جديد نبوده و نيست!براي حضور تك تك شان در لحظات شيرين و حتي تلخ من است! كساني كه در غصه ها ميدانستم تكيه گاهند و در شاديها شريك!
اين خانه را فعلا" نگه ميداريم براي روز مبادا(!)
اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست
اين روز هرچه باشد روزي شبيه امروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست! هدفم از اين كار اين است كه در ايام امتحانات دانشگاهها مزاحم درس خواندن دوستانم نشوم!
و آخر:
اين مطلب رو در حالي نوشتم كه قلم،دلتنگي عجيبي براي خراش بر تن كاغذ داشت؛ شايد دير به دير؛ شايد زود به زود؛ شايد هم ديگر هيچ وقت ننويسم!
مؤيد باشيد
سبک جدید
یکشنبه 5 دی 1389 مطابق با 20 محرم الحرام1432 و 26 دسامبر 2010